علی : الو! سلام

خدا : سلام علیکم! بفرمایید.

علی : ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم.

خدا : خودم هستم، باز چی شده بنده من؟

علی : اِ… چه حافظه ای ماشا الله. چه زود منو شناختید.

خدا : من هیچ کس را فراموش نمیکنم. هیچکس.

علی : ببخشید خدا جونم! کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟

خدا - بگو! همه حرفات رو می شنوم.


علی : خدا جونم؟!


خدا : بگو جانم!


علی : یه خواهش دارم.

خدا : بگو عزیزم.

علی : ببین خدا! می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم

صدامو می شنوی یا نه ، اصلاً می خوام هر وقت دعا می کنم، دعامو بشنوی. به حرفم گوش بدی.

می دونی! همین که بدونم یکی حرفم رو می شنوی برام کافیه.

خدا : من که بارها گفتم ادعونی استجب لکم. تو هر دفعه منو صدا کنی جوابت رو میدم.
هر موقع منو صدا کنی میام و پای درد دلت می شینم و باهات حرف می زنم. اما وقتی اینقدر این گوش تو هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه، تقصیر من نیست.

علی : واقعاً حرفام رو می شنوی؟!

خدا : واقعاً حرفات رو می شنوم.

علی : ببین خدا! تو از همه چیز با خبری. همه چیز رو می دونی، مگه نه؟

خدا : بله!

علی : از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنیام، از آخرتم، از ظاهرم، از

چیزی که تو دل دارم، … از همش خبر داری؟

خدا : آره همش رو می دونم

علی :  هق هق گریه هام رو می بینی؟

وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم، حرفام رو می شنوی؟

وقتی از همه جا درمونده می شم و طرف تو میام، می فهمی که میام؟

صدای در زدنام رو می شنوی؟

خدا : بله بنده ام. می بینم. می شنوم. می فهمم. مگه نشنیدی ان الله بصیر بالعباد. مگه

نشنیدی ان الله سمیع الدعاء

علی : می دونم. اما من…

خدا : هر جا که بری بازم بنده منی. اما از بس که باور نمی کنی که همشو می بینم و می شنوم اینقدر دل منو می شکنی.

علی : الهی بمیرم!

خدا : بارها شده گفتم نرو. نفهمیدی! رفتی! هی دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چیزی

بنویسینا صبر کنید تا لحظه آخر. بر می گرده ؛ "علی" اون عمل رو انجام نمی ده. "علی" اون حرف رو نمی زنه. "علی" اون …

هر چی ملائک گفتن بار الها ! این بنده سابقه داره. دفعه اولش نیست. اما گفتم: نه شاید

این دفعه عوض شده باشه. صبر کنید. چیزی ننویسید.

و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببینن تو عوض شدی.

هی صدات زدم. گفتم: "علی" نرو. اما تو رفتی. گفتم: "علی" نزن. اما تو زدی. گفتم: "علی"

نکن. اما تو کردی. اخر سر منو پیش ملائک سر افکنده کردی. ملائک گفتن: بار الها! بازم "علی" عوض نشد.

علی : شرمنده ام.

خدا : هر دفعه همین حرف رو می زنی. هر دفعه هم می بخشمت. هر دفعه هم به روم سیلی می زنی.

علی : شرمندتم . با وجود همه محبتی که بهم داری سرم زیره. با اینکه خیلی بدم اما تو خیلی خوبی.

به جون خودم می دونم که اگه یکی از این نعمتهایی رو که بهم دادی بخاطر این همه کفر

و ناشکریایی که می کنم ازم بگیری، کسی نمی تونه اون رو دوباره بهم بده.

به جون خودم می دونم اگر عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی و خوب می دونم که

لایق این عزت نیستم، اگه ثانیه ای از من بگیری تو همون یک ثانیه کسی دیگه حاضر

نیست بهم نگاه کنه. چه برسه به اینکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتی فرزند

قبول کنه.

اگه بگیری کی می تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! می دونم که جز خودت هیچ کس.

خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهی ندارم. هر جا برم، به هر راهی برم،

به هر جا و مقامی برسم. باز اخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم تو رو صدا می کنم.

خیلی می ترسم یه روزی پیمونه گناه من سر بره و خشمت بگیره.

خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده.

خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی.

خدا جونم! می دونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم.

اما…

اما بخشش صفتیه که فقط در خور شأن و مقام توست.

خدا : دلمو می شکنی. غم رو دلم میاری. غصه دارم می کنی. بعد می گی غلط کردم؟!

می دونی! هر بار که میای دلم نمیاد دست رد تو سینت بزارم؟!

چشمای اشک بارونت رو که می بینم از خودم خجالت می کشم که در رو بروت باز نکنم.

هر دفعه با روی گشاده در رو باز می کنم و به استقبالت میام به امید اینکه ایندفعه، دفعه دیگه رو درست می شی

اما تو میای نمک می خوری و نمک دون می شکنی

علی : می دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدایا! وای بر من اگر تو من رو نبخشی. خدایا! تو زندگیم این همه به من نیکی کردی من چطور می تونم باور کنم که لحظه مرگ ، منو تنها بزاری و خوبی خودت رو از من دریغ کنی!!!

خداوندا شرمنده ام


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت